دو دوست قدیمی بعد از مدتها همدیگر را می بینند.
غضنفر: رفیق چطوری؟ چه خبر؟ بابات چطوره؟
رفیق:الحمدوا لله خوبم،فقط پدر عمرش داد به شما
غضنفر: بقای عمر شما باشه، می دونم نارحتی قلبی داشت،خدا رحمتش کنه
رفیق: ولی از ناراحتی قلبی نمرد.
غضنفر:چی شد؟ چطور مرد؟
رفیق : مرحوم آخر عمرش خوب نمی دید،رفت بالکن که به بیرون نگاه کنه که از بالا پشت بام افتاد پایین،خودت می دونی خونمان طبقه هفتم بود.
غضنفر: وای چه مرگ وحشتناکی. بهرحال خدا بیامرزدش.
رفیق: خداییش خیلی اذیت شدیم.دوازده عمل جراحی انجام داد تا حالش بهتر شد و روی ویلچر حرکت کرد.
غضنفر: پس چطور مرد؟
رفیق :از ویلچر استفاده می کرد یه روزی که از خیابون رد می شد یک ماشین که خیلی تند می رفت بهش خورد
غضنفر: خدا رحمتش کند
رفیق :خدا بهش رحم کرد .یکی از همسایه هامون اونو گذاشت روی ویلچرش و به بیمارستان برد.خون ریزی داخلی شدید کرده بود.
غضنفر: بهرحال خدا رحمتش کنه
رفیق :برای درمان او را فرستادیم اسپانیا شش ماه بعد حالش خوب شد.خدا بهش رحم کرد.
غضنفر: خوب چطور فوت کرد؟
رفیق :آخرش ناراحتی کلیه شدیدی پیدا کرد.هر چه گشتیم که یکی بهش کلیه بدهد پیدا نکردیم.خیلی دیر شد و مسمومیت پیدا کرد.
غضنفر: خدا رحمتش کند راحت شد.
رفیق :شانسی یکی از دوستان قدیمیش را دیدیم و در آخرین لحظات بهش کلیه بخشید و حالش خوب شد.
غضنفر: پس چطور مرد؟
رفیق :یک بار که در منزل نشسته بود گاز خانه منفجر شد و او در بین آتش گیر افتاد.
غضنفر: خدا رحمتش کند.
رفیق :ولی همسایه مان در آخرین لحظات درب خانه را شکست و پدرمو نجات داد.
رفیق :غضنفر: عجب ؟ پس چطور مرد.
رفیق :آخرش مجبور شدیم چالش کنیم
